دهدشت سرزمینی است که کودکیهایمان را بر خاک گرم و تشنه اش، پاپتی و بی محابا گذراندیم و نعش عزیزترین هایمان را بر دوش کشیدیم و به محضر اعتقاد و شرفمان تقدیم کردیم. بدون کمترین امکانات درس خواندیم و در بهترین دانشگاهها با کسانی همکلاس شدیم که از بهترین شرایط برخوردار بودند و با افتخار برگشتیم تا به مردم دیارمان خدمت کنیم و دستی به پیشانی خسته معلمانمان بکشیم که همه هستیمان را از برکت خون دل خوردنهایشان داشتیم. برگشتیم تا چارقد مادرانمان را شادتر ببینیم، تا پینه دستان پدرانمان را التیام بخشیم. اما دریغ که جایی برای نفس کشیدنمان نبود. کوچه ها پر بود از جوانهایی که بیکار و فرسوده در دامان ناسازگار زندگی آه می کشیدند. خیابانها را دود و بوق ماشینهای بیهودگی زجر می داد و پدرانمان دنبال یک لقمه نان شرمنده فرزندانشان بودند. به ناچار آواره شهر و دیار غریب شدیم و همه گذشته مان را قربانی کردیم و از یاد بردیم چشمهای منتظر مادرانمان را. از یاد بردیم تشنگی خاک زادگاهمان را و تنها و بی یاور زور زدیم که بزرگ بمانیم و سرمان را بالا بگیریم. یاد گرفتیم چگونه با نبود صدای پدربزرگهایمان کنار بیاییم. آموختیم که تقدیر تلخمان را بپذیریم و سرزمین مادریمان را به امید خدا بسپاریم و دم نزنیم.
جای بسی خوشحالی و امیدواری است که نماینده این حوزه در نطق پیش از دستور خود بر محرومیت ها و مظلومیت های موکلین خود اذعان نموده و در مجلس شورای اسلامی که مرکز قانون گذاری و فریاد عدالتخواهی است مشکلات و معضلات مردم را بیان نموده اند. لیکن جای بسی تامل و تفکر است که چگونه با گذشت 28 سال از حکومت مقدس جمهوری اسلامی که بر پایه دین و قانون گرایی و محرومیت زدایی و توجه به حقوق ملت شریف ایران و گسترش عدالت اجتماعی بنیان نهاده شده است هنوز می توان شهر و دیاری را تصور نمود که بنا به روایت نماینده محترم مان، از ابتدایی ترین حقوق اولیه بشری محروم مانده است؟
مگر داشتن یک محیط سالم و تمیز چقدر هزینه دارد که نزدیک به سه دهه وقت و تلاش خالصانه مدیران این شهر نتوانسته است حداقل مکانی فراهم کند تا فرزندان این قطعه از ایران بزرگ هم بتوانند در آن نفسی به راحتی بکشند. مردم خودشان مشکلات را با عمق جان درک کرده اند و می دانند و لزومی ندارد نماینده بی نظیر ما که سالهاست در مجلس شورای اسلامی از حق و حقوقمان دفاع می کند آنها را یادآور شود. آیا غیر عقلانی است اگر از ایشان بپرسیم در اینهمه مدت دوران نمایندگی چه کار می کردند که هنوز جوانها بیکارند و راهها فاجعه آفرینی می کنند و گرد فقر بر چهره شهر و مردمانش بیداد می کند؟
معضلات و دردهای این مردم فقط اینها نیست که شما فرمودید. برخی به برکت رابطه ها و جانب داریها و عدم شایسته سالاری صاحب جایگاهی در مناصب اداری و یا موقعیت های اقتصادی شده اند که همین بچه های مظلوم و پاپتی کوچه های دهدشت نیز از آن خبر دارند و علل آن را می دانند و می فهمند اما من معتقدم وضع به گونه ای شده است که این آقایان از فاش شدن علت موقعیت هایشان و آگاهی مردم، ترسی ندارند که آن را مایه فخر خویش می شمارند. کسانی که با استفاده از راههای غیر قانونی و نامشروع، پا بر گرده مظلومیت و استعدادهای غریب جوانان این دیار گذاشتند و هم اکنون از سفره انقلاب نان می خورند و به آرمانهای آن دهن کجی می کنند. درد ما از ناحیه کسانی است که مدیریت و مسئولیت را با پله های کسب مقام و ثروت و جایگاههای قومی و ایلی اشتباه گرفتند و بر کرسی بی عدالتی تکیه زدند تا سرانجام این شهر و دیار همیین باشد که گوشه ای از آن را در نطق پیش از دستور فرمودید. ما باید به کجا پناه ببریم و از چه کسی امداد بطلبیم؟ شما در کدام جلسه و مراسم پرسش و پاسخ حاضر شدید تا عملکرد خود و منصوبانتان را نقد کنند و از نظرات دیگران استفاده نمایید؟ این مردم هنوز صدای عدالت خواهی امام را در گوش جانشان تکرار می کنند و صمیمانه به اهداف عدالتخواهی و طرفداری از محرومان و مظلومان باور دارند.
حسین پناهی
مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم

فرازی از وصیت نامه دکتر علی شریعتی
فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی.
اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.
با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد
و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است،
که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد
و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد.
رفاه، خوشبختی، موفقیتهای روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه میزند.
تو هر چه میخواهی باشی باش اما ... آدم باش.
اگر پیاده هم شدهاست سفر کن. در ماندن، میپوسی.
هجرت کلمه بزرگی در تاریخ «شدن» انسانها و تمدنها است.
اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفتهای، کر باز گشتهای.
افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است.
در اروپا مثل غالب شرقیها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان.
این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفتههای ماست.
از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنهای به بیرون میگشایند و پا به درون اروپا میگذارند،
سر از فاضلاب شهر بیرون میآورند حرفی نمیزنم که حیف از حرف زدن است.
اینها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را
با متن راستین اروپا عوضی گرفتهاند.
چقدر آدمهایی را دیدهام که بیست سال در فرانسه زندگی کردهاند و با یک فرانسوی آشنا نشدهاند.
فلان آمریکایی که به تهران میآید و از طرف مموشهای شمال شهر و خانوادههای قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه میشود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کردهاست؟
اگر به اروپا رفتی
اولین کارت این باشد که در خانوادهای اتاق بگیری که به خارجیها اتاق اجاره نمیدهند.
در محلهای که خارجیها سکونت ندارند.
از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش.
با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
« کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پیغمبرانهاست.
واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمیارزد.
نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.
(عشق) میتواند تو را از این هر سه محروم کند.
به این هر سه، دنیای بزرگ پنجرهای بگشاید و شاید هم دری ...
و من نخستینش را تجربه کردهام و این است که آن را"دوست داشتن" نام کردهام.
که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی میبخشد
و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن میکشاند و خوب شدن.
و هم زیبایی و زیباییها (که کشف میکند،که میآفریند)
چقدر در این دنیا بهشتها و بهشتیها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخی است.
همه برزخی است که نمیبیند و نمیشناسد. کورند و کرند.
چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمیشنوند.
همه جیغ و داد و غرغر و نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.
وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است!
چقدر مایههای خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفتهاست!
زندگی کردن وقتی معنی مییابد که فن استخراج این معادن ناپیدا را بیاموزی ...
تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو میکنم،
تصادف با یکی دو روح فوقالعادهاست،
با یکی دو دل بزرگ،
با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است.
چرا نمیگویم بیشتر؟
بیشتر نیست. «یکی» بیشترین عدد ممکن است.
در پایان این حرفها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت میکنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم
و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است.
... و عزیزترین و گرانترین ثروتی که میتوان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان،
و من تنها اندوختهام این و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم.
... و حماسهام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم.
یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود
و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمیشناخت
و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.
و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بودهاست که
« شرافت مرد همچون بکارت یک زن است.» اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمیتواند.
و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم
و آن «متن مردم» است
و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم.
ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد بردهایم
و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ماست.
و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی
مرا ناشناخته و قالبی میکوبیدند، این که:
دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود /
در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
