خروج

هو المنفس

و ما یسقط من ورقه الا یعلمها و لا  حبه فی ظلمات الارض

به سبزه های کوچکی فکر می کنم که از لا به لای سنگفرش خیابانهای این دور و نزدیکها سر بلند می کنند و  وقتی  راه میروم باید هوایشان را داشته باشم که درست زیر قدمهای منند....سبزه های کوچک پر اند از نشاط بیرون خزیدن...نشاط خروج....

.....سبزه ها از عمیق تاریکی ها بیرون خزیده اند به یک اشاره  دستهای تو.....

روزی همه هستی از عمیق تاریکی ها بیرون خزیده ست.....به یک اشاره دستهای تو....آفتاب!

......

کجایی سهراب...

 

یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد

نیستی سهراب که ببینی که شقایق هم مُرد، دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد

یادته گفتی بهم اومدی سراق من نرم وآهسته بیا، که مبادا ترکی برداره چینیه نازک تنهائیه تو

اومدم آهسته نرم ترازیک پر قو

خسته از دوری راه، خسته وچشم به راه

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار

فکرکنم شدم دچار...

توخودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچاردریا باشه

آره تنها باشه، یاره غمها باشه

یادته گفتی گاه گاهی قفسی میسازم، میفروشم به شما، تا باآوازشقایق که درآن زندانیست،

دل تنهائیتان تازه شود...

دیگه حتی اون شقایق که اسیره قفسه سهراب، ساحل یک نفسه

نیست که تازگی بده این دل تنهائیه من

پس کجاست اون دل قفس شقایقت

منُ باخودت ببر به قایقت...

راست میگفتی، کاش که مردم دانه هایه دلشان پیدابود

آره، کاشکی دلشان شیدابود...

من به دنبال یه چیزه بهترینم سهراب

توخودت گفتی بهم، بهترین چیزرسیدن به نگاهیست که ازحادثه عشق

تراست...

 
 

نه از رومم نه از زنگم

دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی !
در بگشای !

منم من ميهمان هر شبت
لولی وش مغموم
منم من سنگ تيپا خورده ی رنجور
منم دشنام پست آفرينش !
نغمه ی ناجور !

نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم
بيا بگشای در
بگشای
دلتنگم

فاطمه، فاطمه است

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ‌ی بزرگ است.
دیدم فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه، فاطمه است ».

یا علی رفتم بقی اما چه سود

هرچه گشتم فاطمه انجا نبود

یا علی قبر پرستویت کجاست

ان گل صدبرگ خوشبویت کجاست

هرچه باشد من نمک پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

حج من بی فاطمه بی حاصل است

فاطمه حلال صدها مشکل است

من طواف سنگ کردم دل کجاست

راه پیمودم پس منزل کجاست

کعبه بی فاطمه مشتی گل است

قبر زهرا کعبه اهل دل است

تو را دوست دارم

" سوزان پولیس شوتز " یک شاعر آمریکایی است که سادگی بیان ، از ویژگی های اشعار اوست . او را « ستاره ای درخشان ، در بیان احساسات ژرف » نامیده اند . در زیر یکی از اشعار سوزان را نوشته ام که بسیار دوستش دارم . این شعر را به کسی تقدیم می کنم ، که خود می داند هیچ کس ، هیچ زمان ، برایم "او" نخواهد بود .

 

 

 

تو را دوست دارم

 

نمی توانم عهد کنم که

تغییر نخواهم کرد

نمی توانم عهد کنم که

خلقیات متفاوت نخواهم داشت

نمی توانم عهد کنم که

گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد

نمی توانم عهد کنم که

آشفته نخواهم شد

نمی توانم عهد کنم که

همواره قوی خواهم بود

نمی توانم عهد کنم که

قصوری نخواهم کرد

اما...

می توانم عهد کنم که

همواره پشتیبان تو خواهم بود

می توانم عهد کنم که

افکار و احساساتم را

با تو سهیم خواهم شد

می توانم عهد کنم که

تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی

می توانم عهد کنم که

هر کاری بکنی درکت خواهم کرد

می توانم عهد کنم که

با تو کاملا صادق خواهم بود

می توانم عهد کنم که

با تو خواهم گریست و خواهم خندید

می توانم عهد کنم که

کمکت خواهم کرد به هدفهایت برسی

اما...

بیش از همه

می توانم عهد کنم که

                           « دوستت خواهم داشت»

 

خدای من ، خدای خوب و مهربون!

قلب کوچکم را در میان شکوفه های بهاری گذاشته ام تا از کبوتران ترانه محبت بیاموزند.

خدای من!

من و قلب کوچکم دوست داریم در آسمان صاف و آبی پرواز کنیم و دعا کنیم که ما همه کودکان دست در دست هم دهیم و قلک های کوچک خودمان را برای وصال عاشقان هدیه دهیم و از همه بزرگتر های سبز سرزمین سبزمان بخواهیم تا مارا یاری کنند

      تا همه از بهاری سبز و شیرین لذت ببرند

*هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم*

شماره حساب یک جمله عاشقانه،بانک ملی عشق،شعبه وبلاگ

         

                 برای نوشتن از تو واژه های تازه می خوام

                واسه دل سپردگی هام من فقط اجازه می خوام

                برای اين همه احساس يه جايی گوشه قلبت

                آيينه ای در روبه روی عشق بی اندازه می خوام

                تا که يه گوشه ای چشمی به اين عابر کردی

                با همون نگاه اول من و شاعر کردی

                خون تو رگ های تن من پر شد از وسوسه ی تو

                بر لبم داغ هوس زد التهاب بوسه تو

                واسه پيدا کردن تو يه افق ستاره می خوام

                برای طلوع چشمات من شبی دوباره می خوام

               تو رو چون پاکی چشمه با خودم يگانه می خوام

               قصه ای با آخر خوب مثل يک افسانه می خوام

               تا که يه گوشه چشمی به اين عابر کردی

               با همون نگاه اول من و شاعر کردی  

حرمت نگهدار دلم ،گلم

      اين اشك ها خون بهاي عمررفته من است

آري گلم ،دلم ،حرمت نگهدار

كاين اشك ها خون بهاي عمررفته من است

سرگذشت كسي كه هيچ كس نبود

وهميشه گريه مي كرد

بي مجال انديشه به بغض هاي خود

تاكي مرا گريه كند

تاكي وبه كدام مرام بميرد

آري گلم دلم ، ورق بزن مرا...

وبه آقتاب فرا بينديش كه بري توطلوع مي كند،

به سلام وعطرآويشن ....                      

   


عکس

 

یکی بود و یکی نبود

یکی بود و یکی نبود!اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم!

یکی داشت و یکی نداشت!اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم!

یکی خواست و یکی نخواست!اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من بودم!

یکی آورد و یکی نیاورد!اونی که آورد تو بودی و اونی کهجز تو به هیچکس ایمان نیاورد من بودم!

یکی برد و یکی نبرد!اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم!

یکی گفت و یکی نگفت!اونی که گفت توبودی واونی که دوستت دارم روبه هیچکس جزتونگفت من بودم!

یکی موند و یکی نموند!اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من بودم!

یکی رفت و یکی نرفت!اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو،تو قلب هیچکس نرفت من بودم!

يكي رسيد و يكي نرسيد!اوني كه رسيد تو بودي و اوني كه مثل كلاغا هنوز نرسيده منم!

 

آفتابگردان خیانت نمیکند...

 
شب شد خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال افتاب اسمان را جستجو ميکرد

ناگهان ستاره اي چشمک زد!

آفتابگردان سرش را به زير افکند گلها خيانت نمي کنند...

         

برای این که بگویی:" سلام "

 باید که دلی مهیا وزلال ودرست داشت

 برای اینکه بگویی :"بیاییدبرای دمی ودرنگی با هم باشیم "  

  باید که سینه ای صاف ودستی پاک و روحی آبی داشت.

 برای اینکه بگویی دوست بداریم و دوستی کنیم 

  بایدکه خود دوست 

  باید که خود عشق شد . 

 برای آن که بگویی:"هستی و باشی " 

 باید که خود او  باشی ... 

ای عشق ..ای دل دل شدن و نبودن                                                                                    

با ما یگانه باش!                            

  حسین پناهی

عشق و نفرت

  غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره
  آخر خط زندگي اين نفساي آخره
  وقتي دارم با هر نفس از اين زمونه سير ميشم
  وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير ميشم
  اين آخر راهه ديگه بايد که تنها بميرم
  تنها تو اوج بي کسي تو غربت آروم بگيرم
  بايد برم بايد برم بايد که بي تو بپرم
  آخ که چه سنگين ميزنه اين نفساي آخرم
  سکوت من نشونه ي رضايتم نيست مي دوني
  گلايه هامو مي توني از توي چشمام بخوني
  بگو آخه جرمم چيه که بايد اينجور بسوزم
  هيچي نگم داد نزنم لبامو رو هم بدوزم
  دربدر غزل فروش منم که گيتار ميزنم
  با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار ميزنم
  نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سرنوشت
  به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
  نفزين به من نفرين به تو نفرين به عشق من و تو
  به ساده بودن من و به اون دل سياه تو  

باران... پسرونه

 

                        

باز باران بی ترانه

باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم 

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن عاشق  که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست
نمی فهمم 

کجایش بوی عشق و عاشقی دارد
نمی دانم

نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست
نمی فهمم
یاد آرم روز باران را 
عاشقی  ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای  یار

فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجــــای این لجـــــن زیباست
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند ...

پنج وارونه...!


خواهر کوچکم از من پرسید:
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خندیدم
کمی آزرد و حیرت زده گفت:
روی دیوار و درختان دیدم...!
باز هم خندیدم
گفت:دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینا میداد...!
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید...!
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعد ها وقتی بارش بی وقفه ی درد
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بگمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد...!