اهاي جماعت من عاشق کلاغ سيام
از توي که به صدا
يک قناري کوچولو
دل بستي
هم بدم مياد ميفهم
:در فکرِ آن کلاغ‌ام در دره‌هاي يوش:از آسمانِ کاغذي وِ مات
قوسي بريد کج، با غار غارِ خشکِ گلو‌يش
چيزي گفت که کوه‌ها بي‌حوصل در زِلِّ آفتاب

تا ديرگاه آن را با حيرت گاهي سوآل‌مي‌کنم از خود که يک کلاغ وقت صلاتِ ظهر با رنگِ سوگوارِ مُصِرّشبر زردي برشته گندم‌زار بالمي‌کشدتا از فرازِ چند سپيدار بگذرد،با آن خروش و خشم چه دارد بگويد با کوه‌هاي پيرک اين عابدانِ خسته‌ خواب‌آلود در نيم‌روزِ تابستاني تا ديرگاه آن را با هم تکرار کنندي

اره لعنت به خداتون ..............
خسته ام هرچه قدر به هر کي قول بدم بازم مي کنم از هيشکي هم نميترسم
ديگه دل به هيشکي نمي بندم
قول داده بودم خفقان بگيرم ...

تمام قصه ها ، با بود يكي
و نبود ديگري اغاز مي شوند
يكي رفته بود و يكي مانده بود !
مانده بود و گريه كرده بود ...
من از تنها بودن بدم مياد
اره بريدم

اره مثل سگ از مملکت شما ترسيدم
اره از اون ادماي که تو دادگاه شما بود وحشت داشتم
من يک مبارز يا انقلابي يا يکي از
اين شعرو ور ها نيستم
اره به حرف زدنم بخند چون نميفميدم خفن يعني چي به
سوتي يعني چي
مخزدن يعني چي و هزارتا مزخرف ديگه

اره بخند دلقک خوبي گيرت امده بود
با تو هستم که فکر مي کني
من اين دنيا دارم کيف عالم ميکنم
دارم هر شب با يک دختر مو بلو مي خوابم
هر روز دارم به مستي ميگزرونم
با تو هستم که فکر ميکني بيرون گودم
چقدر ديگه با يد به لجن کشيده شم
تا بفهمي من درد دارم از همه شما ها بدم مياد
بريد با ارمان هاتو زندگي کن يد بر يد دل خوش باشد که
يگهي قرار بياد ازادتون کنه بچريد
بريد

عکساي خميني رو از رو ي ماه برداريد جاش چگوارا پهلوي بزاريد
بر يد مريم رينگو بزاريد برد عکساي خاتمي تون را برداريد
جاش عکس نگهدار يا جزني رو بزند
بريد ارمان هاتون قاب کنيد ولي ديگه با من کار نداشته باشيد
داره از همتون حالم بهم مي خوره
و اصلأ دوست ندارم باشم
حماقت از من بود که ا ين همه جا هاي زيبا را توي دنيا ول کردم
امدم توي اون خراب شدهمن
و اينجا غم غربت
اصلأ هم برام مهم نيست که شما هاچي فکر ميکنين
اما ديگه با هيشکي کار ندارم
جز کلاغ سياه من اون با هم خيلي کار داريم

هنوز اخرين جمله ايرا که روي ديوار خونش توي لندن نوشته بود توي ذهنم:
اها ي مردم زندگيتون بوي زير بغل مرده ميده
بريد زندگي کنيد من از کرکس بودن خسته شدم مي خوام کلاغ باشم
مي خوام يکاري کنم که غارغارم گوش تو کر کنه

 

 

می گن کلاغ قارقاری
تو رو چه به باغ درباری
سکه نداری دون می خوای
عاشق مهربون می خوای

کاش بدونم دوستم داری
می گن که تو حق نداری
یک دلخوشی داشتم اونم
ازم گرفتن اجباری

پیقام رسید که اون ورا
جا نیست واسه کوچیک ترا
اهای کلاغ دیوونه
اونجا جای بزرگونه

کاش بدونم یک کسی هست
یک عمر میشه به پاش نشست
به پاش نشست و مرد براش
قارقاری کرد تو سرسراش

می گن باید فرار کنم
delamo اخه چی کار کنم
چه خاکی من بر سر این
تک دل بیقرار کنم

میگن کلاغ قار قاری
اخه تو رو چه به باغ درباری...


پیقام رسید که اون ورا
جا نیست واسه کوچیک ترا
برو این ورا پیدات نشه
کسی عاشق صدات نشه
کور شو نبینی هیچکی تا
کسی شیفته ی نگات نشه

اهای کلاغ قارقاری....

دختر:
  نوعي دستگاه بهانه گير، انگيزه اي براي اين که آدم مثل خر کار کند. طيف آن از اهل تريپ پسرکش شروع تا شير برنج سيب زميني نما ادامه مي يابد.
کسي که درس مي خواند درس مي خواند  درس مي خواند و البته يک هنر ديگر هم دارد که آن هم اين است که درس مي خواند احتمالا اگر درس خواندن نبود، دخترها با کاشتن ابرو و برداشتن قسمت هاي اضافي دماغ ماجرا سعي در زدن پوز پسرها مي کردند. تنها موجوداتي که در مقابل دشمن مشترک (پسرها) اختلاف پيدا مي کنند. معمولا رفتن به سربازي را مثل دسته هونگ بر سر پسرها مي کوبند!

هی...با توام...منتظر چه هستی؟
یادم اومد :
در گذرگاه زمان 
  خیمه شب بازی دهر
        با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد
  عشقها میمرند
رنگها  رنگ در می گیرند
          و فقط خاطره هاست
   که چه شیرین و چه تلخ
 دست ناخورده به جا می ماند...
پس باید عجله کنم...
باید خودمونو فکر کنیم
تا باشیم, مثل دکتر شریعتی
بزار من بگم و من برات ببینم :
همه چیز از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادشه
بازم بگم؟       
 خدا کنه هیچ وقت نرسه که با خودمون بگیم :
برای کسی که درگوراست
,زمان وجودندارد...
پس چرا بگذاریم عشقها بمیمرند...
رنگها  رنگ دگر  بگیرند؟
منتظر چی هستیم؟صبر نکنیم!یک روزی از همین روزها وقتمان تمام می شود ...
یک روز این کلمات را می شنویم...
وقت تمام...
گم شدیم گر در میان خویشتن
     جستجویی لازم است...
بی سرزمین تر از باد...

جلسه محاكمه عشق بود 

و قاضي عقل  ،

و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود 

يعني فراموشی  ،

قلب تقاضای عفو عشق را داشت 

ولی همه اعضا با او مخالف بودند 

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتي 

اي گوش مگر تو نبودی كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي 

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد 

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند 

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده 

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود 

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند 

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعی باشم  .

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم  .

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر

از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم ،

                                    سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی

                                    گستاخ و

                                               بازیگوش .

و او هر روز پی در پی

دم گرم خودش را در

                               گلویم سخت بفشارد .

و خواب

         خفتگان 

                   خفته را

                            آشفته تر سازد .

بدینسان بشکند دائم

                       سکوت

                                مرگبارم را ...

 

 

 

حيران
سرگردان وگمنام
همچون گمنام ترين سرباز اردوگاه زندگي
همچون قويي غريب ميان قوهها
کم نمو
کم رشد
جان سخت
همچون درخت هاي ولايت
نه نابغه اش مي نويسيم و نه استاد خطابش مي کنيم و نه به معجزة کلمات عنواني را به او  نسبت مي دهيم .
به تعبير خود او کلاغي که تابلوي منظر ما را متعادل مي کند .
در بازيها در نوشته ها در هر جايي که او را ببينيد يا بشنويد احساس آرامش عجيبي مي کنيد .
از هر کجاي احساس که با او متقاطع شويد در لحظه هم سفر شما خواهد شد .

تموم چیزایی که یادم میاد از زمان بچه‌گی
آژیر خطر و فرار و سختی
بوی تحل تو خونه و دعواهای خونوادگی
کتک خوردن تو مدرسه به‌خاطر شلوار لی
وضعیت خراب مالی
ریختم کلاغا تو خونمون، روز تولدم برای مهمونی
دوری از کسایی که دوسشون داشتم
چون اونا از ایرون شده بودن فراری
صف‌های بلند شیر و روغن کوپنی
در عین حال، آقازاده‌های مایه‌دار سوار بنز و کادیلاک و فراری
سربازای مفقودالاثر و شهید تو جنگ تحمیلی
پناه‌گاه‌های جنگی
دعواهای خیابونی با بچه‌های خای‍‍ـه‌مال و ک‍‍‍‌‍ون‍‍‍ـی
رفیقای نامرد و بی‌معرفت
تف به این زندگی
یادم که میاد می‌شم عصبی، وحشی!

برا اینه که می‌گیرم کام از این هزاری
شاید بشم رام توی این بازی
ای خدا افتادم تو دام، جوونم و خام
ازت می‌خوام که از من باشی راضی

تف به این زندگی که آخرش می‌میری
یه عمر سگ‌دو می‌زنی تا بمونی
تحمل می‌کنی برده‌گی و بنده‌گی
وختی بچه‌ای خوشحالی و خندونی
می‌رسی به جوونی محکم مثه بتونی
دنبال پول و بنگ و کتون و خانومی
دوس داری ماشینای توپ برونی
چیزی از آقایون کم نداری، به خودت می‌گی می‌تونی
اون چیزی که حقته از زندگیت بگیری
ولی خودت می‌دونی
از حرفام می‌تونی که ذهنمو بخونی
که جوون ایرونی یعنی زندونی
یعنی زیر شلاق و باتومی
نمی‌تونی حقتو بستونی
حواست نباشه می‌بینی تو دودی
پای منقل و بافوری
یا شاید بشی تزریقی کنج خیابون بمیری
آره داداش به‌هر حال آخرش سوتی
اینه قانون زندگی!!

برا اینه که می‌گیرم کام از این هزاری
شاید بشم رام توی این بازی
ای خدا افتادم تو دام، جوونم و خام
ازت می‌خوام که از من باشی راضی

به من می‌گن یه سرباز واقعی
پشتم یه لشکر توپ از بروبکس ایرونی
که افتادن تو دام توی این بازی
فرقی نداره برام مرگ یا زندگی
ای خدا تو این دنیای بی‌رحم
روزای کوتاه، شبای سرد
منو بگیر محکم
تو تنها کسی هستی که منو درک می‌کنه
خشم وجودمو لمس می‌کنه
تو این دنیای گناه و کینه و نفرت
درد و حسادت و شهوت
تو رو هرگز از وجودم نمی‌کنم حذف
به من بده مهلت، به من بده صبر
این زندگی ارزششو داره یا بیام تو قبر؟
مرگ با جرات بهتر از زندگی با ترس
خودت می‌دونی که چقدر دنیا شده سرد
پیدا نمی‌شه مرد، همه بی‌معرفت
همه‌جا فقر
خدا انگار که با ما هستی قهر

برا اینه که می‌گیرم کام از این هزاری
شاید بشم رام توی این بازی
ای خدا افتادم تو دام، جوونم و خام
ازت می‌خوام که از من باشی راضی

ایل احساسم و باره بی قرارم تا بیی
                                          مثل مشک دم ملارم بی قرارم تا بیی
 
دل ساده برگرد و

               در ازای یک حبه کشک سیاه شور

                               گنجشکها را از دور و بر شلتوکها کیش کن

                                                         که قند شهر دروغی بیش نبوده است "

دوباره دوش عزیزم خوت دیرم
هر کاری کردم وت نرسیرم
هر چی بنگت کردم سیلم نکردی
یه کاری تو سر میلم نکردی
نباید گوش بری و حرف مردم
بیو پرسی بکن وی حال و دردم
مو وفا داشتم یارم فراوون
قد ستاریل من آسمون
دوورل تیت نشسن,بدم گفتن
تونه وم بریرن,خونمه سوختن
چه کنم ای خدا بای حرف مردم
چه سازم ای خدا بای رنگ زردم
بسازم چارقدی بای رنگ زردم
بدم و دست یار,من مال بگردم

                

خدایا شو و روز دستم و درگاهت درازه
کمک کن چرخ گردون فلک بای مو بسازه
ایگوین ره عاشقی پر پیچ و دیر درازه
چه غم دارم تا وقتی خدامون چاره سازه
همه درد دلم درمونش بی خیالی
دو تا درد سی دلم  نهلشته باقی
خدایا ای دو تا درد دوا کن
غم دیری یارو و دست خالی

          13

عاشقم بي کسم,شو خاو ندارم
سي يه لحظه ديدنش مو بي قرارم,دل بي قرارم
سرگردونم خدا,بختم و خووه
خوت کاري سيم بکن,روز مو شويه
تا کي مو در به در وي حال و روزم
بايد بسوزم تا کي بسوزم
رحمي کن بردل پر رنج و دردم
دیری گل کرده علیل زردم
هر چی درد و غمه سی ای دلم بی
دست خالی فقیری مشکلم بی
شو و خوو دیدینش,روز خشم بی
تا آهی گشیدم,سر لشم بی
مو پیشونیم خدا ایجور نوشته
تو عاشق بیرییو ,دلت برشته
تا کي مو در به در وي حال و روزم
بايد بسوزم تا کي بسوزم....